تبليغاتX
::. ريحانه قلب من‘من رفتم و من چه تنها رفتم. .::
ريحانه قلب من‘من رفتم و من چه تنها رفتم.
من و تنها نذار بي تو ميميرم ودیدی بی تو بدون چشمات بدون حس گرمای دستات بدون یک کام از اون لبهات.....

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو

اين وبلاگ رو براي همون كسي ساختم كه خودش ميدونه؛ريحانه عزيز من هیچ وقت تنها نیستی من تا ابد همراحتم روحم همه جا داره تو رو میبینه و برات شعر میخونه مثل همین حرفایی که توی وبلاگم برات مینوشتم.بعد از من دوستم یاد من و زنده نگه میداره دوست عزیزم حسین مرادی.که توی وصیتم براش نوشتم ولی خودش نمیدونه چه راهی رو ژیش رو داره.خداحافظ همین حالا.همین حالا که من تنهام.


آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385


خسته ترين دختر دنيا مروا
زير پوست دانشگاه
یگانه ستاره آبی
قاطی ژاتی نسیم جون
***somayeh-naz***


RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

سلام ریحانه خانم.میخوام یه خبر خوب بهتون بدم.شما میتونین پنجشنبه ساعت ۱۰:۳۰ صبح یه زنگ بزنین روی این شماره اگر همه چیز خوب پیش بره و امید همه چی یادش بیاد میتوینن باهاش با این شماره رحف بزنین ۳۳۵۹۵۱۱-۰۶۱۱  و اگر این شماره کسی جواب نداد روی گوشیش بزن.ولی اول روی این شماره زنگ بزنین باشه اینم خبر خوب من.اگر این شماره که دادم برداشت خیلی خوب میشه چون خود امید هست که بر میداره.من امروز باهشا حرف زدم هنوز منگه یعنی یه خورده اثرات بیهوشی و توی کما رفتن رو داره.ولی تا ۵شنبه بهتر میشه باشه برام جواب بدین که خوندین.قربان شما دوست امید.ببینم چی کار میکنین ها میخوام خوبش کنین همه چی یادش بیاد

2نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت18:38 توسط زنده یاد امید |

من میدونم امید دوباره بر میگرده و میتونی باهاش حرف بزنی و حرفای

خودتونو بهش بگین آخه من که جای امید رو نمیتونم بگیرم.اگر همه چیز خوب

پیش بره به امید خدا ،من میتونم این نوید رو بهتون بدم که به احتمال زیاد تا

روز 4شنبه میتونین باهاش حرف بزنین.چطوره؟خوبه نه.خدا کنه همه چی

اونجوری که باید پیش بره باشه.من از دل امید خبر دارم اخه اون خیلی با من

عیاق و رفیق بود ما همه چی همدیگه رو به هم میگیم.میخوام دوباره بر گرده به

زندگی و بازم با هم باشیم.فقط خواهش میکنم اگر تا 4شنبه تونستین باهاش حرف

بزنین یه کاری کنین که حالش بهتر شه چون روحیش داغونه من میدونم.اخه در

مورد خودکشی و این حرفا مطلب خوندم میگن اگر کسی این کار رو کرد باهاش

باید یه جور دیگه حرف زد تا دوباره به زندگی برگرده چون این شخص روحش

در عذابه به خاطر کاری که کرده.حالا میدونم اونم خیلی شما رو دوست داشت و

به خاطر همین وقتی ببینه زنده است و شما باهاشین خیلی توی روحیش تاثیر

خوبی میزاره و بهتر میتونه به زندگی عادیش بر گرده.باشه ریحانه خانم؟


2نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت23:15 توسط زنده یاد امید |

بی خبر نمیزارمتون باشه چشم.گفتم که دکترا نمیزارن کسی ببینتش.به خاطر مسائل ایمنی و از این حرفا که چون بدنش ضعیف شده یه مدت تو کما بوده و هیچی به بدنش نرسیده.ممکنه یکی از ما یه ویروسی چیزی داشته باشیم بره تو بدنش ایندفه خر بیارو باقالی بار کن به خاطر همین نمیزارن فعلا تا بینیم چی میشه ولی به هوش اومده دیگه تا دو سه روز دیگه میزارن بینیمش اگر به کما نره

2نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت10:45 توسط زنده یاد امید |
من سعی خود مو میکنم ولی شما باید به زندگی امیدوارش کنین چون شما رو خیلی دوست داشت. و میدونم هنوزم داره اینو میتونم حس کنم.ريحانه خانم يه خبر خوش اميد به هوش اومده ولي الان خوابه .دکترا نميزارن

کسي ببينتش تا دو سه روز.تا بتونن بفهمن هوش و هواسش سر جاشه يا نه.

روش آزمايش کنن ميگن ممکنه موقتي به هوش اومده باشه.و دوباره به کما بره

به خاطر همين توي بخش مراقبتهاي ويژه است تا ازمايشاتشون رو انجام بدن و

کسي رو هم راه نميدن.به اميد اينکه برم پيش اميد و همه چي رو يادش بياد و

بتونه حرف بزنه به اميد اينکه باهاش حرف بزنين فعلا خدا حافظ تا فردا باشه.

دعا کنيم فقط دوباره به کما نره که اگه ايندفه به کمه بره دکترا گفتن حتما

ميميره.اينو به خانوادشم گفتن چون نميخوان از کسي چيزي پنهون بمونه.گفتن

اگه ايندفه به کما بره ديگه زنده نميمونه.به خاطر همين بايد ببينيم چي ميشه.فعلا

باي

 


2نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت18:59 توسط زنده یاد امید |
آره که میتونین باهاش حرف بزنین فقط دعا کنین چون حال عمومیش خیلی خوبه و ایسالا فکر کنم به هوش بیاد دقیقا معلوم نیست.خوب دکترا میگن حالش الان رضایت بخشه ولی کی به هوش بیاد تخمین زدن همین روزا.ولی میگم بازم دست خداست.ایشالا به هوش اومد و حالش بهتر شد و تونست حرف بزنه و همه چی یادش اومد موبایلشو میبرم پهلوش تا شما باهاش حرف بزنین فقط دعا کنین زودتر به هوش بیاد همه چی حله قربان شما دوست امید.

2نوشته شده در جمعه 19 آبان1385ساعت17:32 توسط زنده یاد امید |
باشه حتما خوب تا فردا ایشالا خبرای بهتری بهتون میدم الانم که حال عمومیش خوبه فقط مونده به هوش بیاد

2نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت19:7 توسط زنده یاد امید |
حسین مرادی.دوست امید
سلام ریحانه خانم.امیدوارم خوب باشین.حالا هنوز معلوم نیست که هیچی ولی دکترا گفتن ممکنه تا جمعه به هوش بیاد.حالا اگه بهوش اومد میخواین باهاش حرف بزنین یانه؟منتظر جوابم.ولی میگم هنوز به دعا احتیاج داره معلومنیست هنوز هیچجی تا به هوش نیادمن همه حرفای شما رو که به صورت نظر میزارین اینجا سیو کردم امید به هوش اومد همه رو بهش نشون بده بگم که چقدر براش دعا کردین و حالشو پرسیدین و هنوز دوست دارین باهاش باشین و میخواین در آینده .......خوی فعلا به خدا میسپارمتون باشه تا فردا خبرای بهتری بدم.

2نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت19:24 توسط زنده یاد امید |
حسین مرادی.دوست امید
ریحانه خانم باید به عرضتون برسونمدکترا گفتن ممکنه همین روزا خبرای خوشی رو بشنوینحالا نمیدونم شیاد همین امروز فردا به ارزوتون رسیدین یعنی هممون به ارزومون رسیدیم یعنی همون سلامتی امیده.فعلا که قلبش بهتر میزنه کلیه هاشم که بد کار میکرد الحمدالله بهتر کار میکنه نمیدونم مثل اینکه دعاهامون داره اثر میکنه حیفه امید از این دنیا بره آخه زوده اون خیلی گله نهباید به این زودیا پر پر شه.به امید اون روز فعلا بای تا فردا

2نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت18:30 توسط زنده یاد امید |
من امروز داشتم با ای دی امید یه زره چت میکردم دیدم یه ای دی مثل ای دی

شما هست بهش پی ام دادم گفتم شاید شما باشی دیدم نبودین ولی از امید بگم امید

همونجوریه ولی ضربان قلبش و اینا بهتر شده.ایشالا خوب شه بتونین باهاش

حرف بزنین به امید اون روز فعلا بای


2نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت10:57 توسط زنده یاد امید |
ایشالا خوب میشه بازم دعا کنین

2نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1385ساعت18:42 توسط زنده یاد امید |
ببخشید من اینجوری گفتم به خدا منظورینداشتم.فقط میخواستم اینجوری مهرشو از دلتون بیرون کنم همه چی رو فراموشکنین.چون نمیخوام اذیت بشین.بالاخره خدای اونم بزرگه.من اینجوری حرف زدم که شما راحت بشین نمیدونم چجوری بگم میخواستم که شما ناراحت نباشین فراموش کنین امید رو.حالا دیگه که این حرفا رو زدین منم دیگه هیچی نمیگمو مثل شما دعا میکنم گر چه کار هممون دعا کردن شده.خوب باشه میام مینویسم از امید نگران نباشین خدا بزرگه میدونم که دوباره امید زنده  میشه و دوباره میتونیم با هم حرف بزنیم هم ما و هم شما.اگر یه روز نیومدم مطلب بنویسم در مورد امید بدونین فرداش حتما میام مینویسم باشه من بی خبرتوننمیزارم چون قول دادم باشه.دعا کن حتما خوب میشه.دکترا هم گفتن ممکنه توی همین هفته شاید به هوش بیاد.خوبنگران نباشین دعا کنین فقط همیبن و خودتونو اذیت نکنین و درستون رو بخونین تا امید به هوش بیاد ازتون ممکنه بپرسه ها باشه ریحانه خانم.بعد میخواین چیجوابشو بدین.؟پس درستون فرموش نشه خدا بزرگه میدونم دوباره زنده میشه.شما هم هرحرفی دارین بزنین منم مثل برادر نداشته امید بدونین.فعلا خدافظ تا بعد


2نوشته شده در یکشنبه 14 آبان1385ساعت18:38 توسط زنده یاد امید |
حسین مرادی

ببخشید هیچی ننوشتم اخه بازم همون خبرا رو باید میدادم.بازم هنوز توی کماست.نترسین میام از امید مینویسم از حال و احوالش.نگران نباش.ولی اگه نظر من رو بخواید من به عنوان دوست صمیمیش و به عنوان بهترین دوستش از خدا میخوام امید بمیره چون میدونم اگر زنده بمونه همش خاطره تلخ داره از این کار و روحش مرده است.دیگه روحیش رو از دست میده.چه بسا اگر زنده بمونه بازم این کارو نکنه.پس امید بمیره بهتره

2نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت20:34 توسط زنده یاد امید |


یکی از بزرگترین آرزوهای امید برای شما قبولی در دانشگاه بود.پس به خاطر

امید هم که شده درس بخونین یعنی برای کنکور درس بخونین تا قبول شین

خواهش میکنم.امید رو هم خدا هواشو داره چون پسر بدی نبوده که.پس درس

بخونین تا آرزوی امید برآورده شه


2نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385ساعت15:14 توسط زنده یاد امید |
ما هم از خدامونه که خدا امید رو بمون بر گردونه.درسته شما اونو به چشم یه دوست میدیدین،ولی مردا از چشم عاشق میشن وئ زنها از گوش.این و همیه به یاد داشته باشین.ولی امید خیلی دوستون داشت یعنیاقعا عوض شد از وقتی با شما شنا تر شد.من بهش گفتم ازدواج کنه که بتونه تنهاییشو همه چیزایی رو که دوست داشت توی یه نگاه محبت آمیز یه عشقی که خودش اونو پیدا کرده به دست بیاره یعنی اینکه بتونه اون عشق درکش کنه باهاش انقدر مهربون و خوب باشه که تمام محبتی رو که بهش نکردن جبران کنه.گر چه امید  بیشتر از محبتی که خودش دوست داشت بهش بکنن دوست داشت محبت کنه.عاشق این بود که به همه محبت کنه و همه رو دوست داشت همونطوری که خودشم گفته دیگه.امروزم بیمارستان بودم رفتم سر زدم و همچنان در کماست امید ایشالا به امید خبرای بهتر. من شما رو بی خبر نمیزارم

2نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1385ساعت19:3 توسط زنده یاد امید |
سلام ریحانه خانم.میدونم امید خیلی پسر خوبی بوده و هست.اونم شما رو خیلی دوست داشت چون از حرفاش اینو فهمیدم.بعدشم به خودتون مسلط باشین.فعلا که هنوزم توی کماست و من خبرای اونو بهتون میدم.از بابت خبر دادن من نگران نباشین چون دوست امید دوست منم هست ببخشید اینجوری میگم ولی امید شما رو به چشم یه فرشته میدید نه به چشم یه دوست.به چشم کسی که میتونه باهاش خوشبخت شه.فعلا ازتون خدافظی میکنم تا بعد به امید خبرای خوب از امیدحسین مرادی

2نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385ساعت20:3 توسط زنده یاد امید |
امید خیلی شما رو دوست داشت و فکرکنم هنوزم داره با اینکه توی کما رفته نمیدونم چرا؟شما به امید چی گفتین که اینجوری توی وبلاگ از خودش نوشته و از زندگیش؟اون هیچ وقت به کسی این چیزا رو نگفته بود حتی به ما که دوستای صمیمیش هستیم؟حالا دکترا همش میگن باید به هوش بیاد تا بفهمیم چی میشه و چی نمیشه معلوم نیستچه قرصی خورده چون همش هضم شده توی معدش.هنوز چیزی هم از جای قرصای که خورده پیدا نکردیم که بدونیم چی بوده؟حالا هر قرصی بوده بوده .فعلا مهم به هوش اومدنشه که ایشالا به هوش بیا.الان همه دوستامون در بیمارستانن.امید قبل از این کار که نمیدونم هوزم توی اون کارش ما دچار شوکه شدیم قبل از این کارش برای من و نیما و محمد و نوید که دوستاشیم ،و برای مادر پدر و سه تا خواهراش هر کدوممون یکییخه نامه گذاشته!!!که ما بخونیم توی این نامه که برای من نوشته نمیدونم هر شب میخونمش و گریه میکنممن اصلا باورم نمیشه یعنی چی.هنوزم شوکه ایم به خدا فقط دعا کنین همین خودتونم نگران نکنین.ممکنه باهاتون تماس بگیرم چون امید به من اعتماد داشت و شماره شما رو تیو نامش برام نوشته بود.حالا هر وقت خاستم تماس بگیرم یا بگم خودتون تماس بگیرین توی وبلاگ مینویسم.فعلا من دوباره برم بیمارستان.ما هنوزم شوکه ایم آخه امیدی که دلش پر از احساس بود خیلی مهربون خیلی باحال خیلی خوش مشرب خیلی دوست یه رفیق تمام عیار بود که همه رو دوست داشت حتی کساتیی روکه باهاش بد بودن.چرا باید اینطوری بشه

بعدا خبرای جدیدتری بهتون میدم من شما رو بی خبر نمیزارم.


2نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1385ساعت18:28 توسط زنده یاد امید |
سلام ریحانه خانم.ببخشید که نیومدم از امید براتون بنویسم.چون همش بیمارستان بودم.میگم من امشب یا فردا شب میام براتون مینویسم.شما هر شب برین چک کنین .نمیخواد هر دقیقه برین بخونین که من چی نوشتم.هر شب برین بخونین.من الان د رست از حال امید با خبر نیستم دکترا هیچی نمیگن.باشه چشم.مینویسم.ولی من از چیزایی که بین شما و امید گذشته  بود خبری ندارم.که شما میگین عذاب وجدان دارم.ولی نمیدونم خوندین دیگه حرفاشو که براتون نوشته .اون تشنه محبت بوده انگار وای که ما هم اونو درک نکردیم.ما که دوستای صمیمیش بودیم.امید روح بزرگی داشت.اگه خدایی نکرده امید...زبونم لالمیگم من میام مینویسم ولی هنوز توی کماتست دکترا میگن تا به هوش نیاد هیچ کاری از دست ما ساخته نیست.نگران نباشین خدا بزرگه

 

حسین دوست امید


2نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1385ساعت12:10 توسط زنده یاد امید |
سلام ریحانه خانم من همش بیمارستانم باشه میام مینویسم امشب یا فردا الان توی کافی نتم باید برم پیش امید.همه چی میگم باشه.ببینین فقط دعا کنین.من میام امشب یا فردا مینویسم باشه بخونین.

حسین مرادی دوست امید


2نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1385ساعت11:34 توسط زنده یاد امید |
سلام من حسین هستم دوست امید.امید دو روز پیش یه نامه به من داد گفت که فرداش بخونمش.ازم قول گرفت که حتما فردا بخونم یعنی دیروز.منم بهش گفتم چیه این نامه که اصرار داری حتما فردا بخونمش.اون هیچی نگفت.شب یکی از دوستای مشترکمون زنگ زد خونمون گفت امید خود کشی کرده من شوکه شدم نمیدونم به خدا الانم شوکه هستم ریحانه خانم.من نمیدونم واقعا نمیفهمیدم اون دوستمون چی میگه فکر کردم یه بازیه یت یه شوخیه.ولی امید با خوردن ۲۰ تا قرص خود کشی کرده بود نمیدونم به خدا نمیدونم ولی نامه رو جرات نداشتم باز کنم.اون توی نامه همه چی رو نوشته بود.آدرس وبلاگ و اینا رو هم نوشته بود.یهخ جوری وصیت نامشو به من داده بود که یعنی بعد از مردنش....وای خدای من باور نمیکنم امید....الان امید توی بیمارستانه توی کما رفته نمیدونم دکترا میگن خیلی قرص خورده معدشون شستشو دادن ولی فایده نداشت دیر شده بود .الانم توی کماست.دکترا میگن به مغزش فشار اومده.دامادشونم خودش دکتره همش شب تا صبح خودش بالای سرشه.معلوم نیست به هوش بیاد یا نه ولی ما اینجا حالمون بد جور گرفتس.این نامه رو هم که خوندم یه جوری حالم بد تر شد.امیدمون دوست خوبون خودکشی کرده.ریحانه خانم براش دعا کنین من دوباره میام شما رو در جریان میزارم همینجا.گوشیشم دست خواهرشه.همه ناراحتن اگه زنگ بزنین ممکنه خواهرش برداره.شما بگین خواهر من هستین یعنی خواهر حسین مرادی که بهتون بگه چی شده.فعلا من برم بیمارستان خدایا امید رو برگردون به زندگی دعا کنین......دعااااااا

 


2نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت18:33 توسط زنده یاد امید |
و روز مرگ من فرا رسید........

 

می خوام یه سری از حرفایی رو که تا حالا بهت نگفته بودم رو بهت بگم؛یه سری حرف که همیشه توی دلم مونده بود و تا حالا به کسی نگفته بودم چون کسی رو پیدا نکرده بودم که باهاش راحت باشم و درد دل کنم،تا اینکه تو رو پیدا کردم؛نمیدونم از کجاش شروع کنم از همون اولش میگم.من چِشم که باز کردم و فهمیدم که کی هستم خودمو  توی یک خانواده مُرفح و از نظر مالی در سطح بالا دیدم.پدر من همیشه دنبال پول بود تا عقده بچگیاشو که بی پول بوده رو پر کنه البته با ثروت.همه چیز و در مورد پدرم ؛مادرم برام تعریف کرده.از وقتی خودم رو شناختم همیشه محبتی باهام نبود پدرم؛ مادر رو هم تقریبا مثل خودش کرده بود حتی خواهرامم مثل اون شده بودن.ولی من نمیتونستم مثل اونا باشم.اونا فقط پول رو میدین و به من توجهی نمی کردن.هر چی میخواستم بشینم با پدرم حرف بزنم بگم آخه پدر چقدر پول چقدر تا کی پس محبت نوازش دوست داشتن چی میشه.آرزوم شده بود پدرم یه بار با من مثل پسرش رفتار کنه مثلا بگه پسرم بیا بشین کنارم با هم حرف بزنیم یا مادرم محبت مادریش رو ده برابر بیشتر نشون بده اما دریغ از یه زره محبت.خوش به حال دوستام که پولدار نیستن ولی وقتی خونه هاشون میرم میبینم صفایی که بینشون هست هیچ جا پیدا نمیشه منم یه جورایی مثل پدرم عقده محبت و دوست داشتن پیدا کردم که همشم تقصیر پدر مادرمه.وقتی خانواده دوستامو میدم که چجوری به هم عشق میوَرزن حسودیم میشد نفرت تمام وجودم رو میگرفت از این زندگی.تا می نشستم میگفتم پدر من.........فوری حرفم رو قطع میکرد میگفت چی میخوای؟حتما پول میخوای برو توی اتاق من هر چی میخوای بر دار  تا میمودم بگم نه پدر من.........دوباره میگفت:خوب به اندازه ای هست که دو ماه بری واسه خودت بگردی و اینور اونور و هر چی میخوای بخری و کم نیاری.......اون هیچ وقت نذاشت من حرف دلم رو بزنم.همیشه صحبت پول بود صحبت سهام حرف از طلا حرف از بالا رفتن بنزین پایین اومدن اَرز.دیگه همه چی شده بود اینا تلفن رو بر میداشتم دوست بابام بود میگفت برو به پدرت بگو سهام فلان شرکت اومد پایین.آیفون رو جواب میدادم یکی میگفت من مهندس فلانی هستم به پدرت بگو بیا شرکت..خدایا چقدر آخه یکی به داد من برسه خسته شده بودم دیوونه شده بودم دوستام همه خوش بودن با خوشی همدیگه،،، ناراحت بودن با ناراحتی همدیگه،،، من به چی خوش باشم به یه مشت کاغذ که آخر سر هم باید مثل پدرم اینارو بزارم برای  بچم!!!!!!!!!!و از این دنیای فانی برم؟!!!دیگه از پدرم متنفر شده بودم گفتم برم واسه خودم یه کاری پیدا کنم از پدرم پول نگیرم تا بفهمه من به وجود پولهای اون احتیاجی ندارم تا بلکه سر عقل بیاد از من بپرسه برای چی کار میکنی من که هر چی بخوای برات فراهم میکنم،به خاطر همین توسط عموم توی یه شرکت مشغول کار شدم میرفتم و میومدم و پدرم از این موضوع خبر نداشت که من کار میکنم؛فکر می کرد من از صبح تا عصر پی یَلری تلری هستم و ول توی خیابونا با ماشین میچرخم و با این دختر اون دختر قرار میزارم؟به عموم هم گفتم که به پدرم هیچی نگه؟تا یه روز پدرم همون حرفی رو که فکرشو میکردم بهم گفت.گفتش امید تو خوب حال میکنی برا خودت ها اصلا خونه هم دیگه نمیای!!!گفتم نه بابا اشتباه میکنی من پی عشق و حال دو روزه دنیا نیستم من میرم سر کار.بعد رفتم تمام پولهایی رو که بابام برام توی اتاق میگذاشت رو آوردم اون هنوز داشت به حرف من فکر میکرد که اسم کار رو آورده بودم!بعد که پولها رو آوردم گفت نگو که این همه پول حقوقته؟گفتم نه اینا همون پولاییه که خودت برام میزاشتی من دست بهشون نزدم.پدرم داشت شاخ در می ورد باور نمی کرد.بهش گفتم من احتیاجی به اینا ندارم و تا می خواستم دوباره شروع کنم حرفایی که توی دلم مونده بود روبگم دوباره پدرم گفت خوب پس می خوای مثل پدرت پولدار شی و از این حرفا اگه دوست داری من مخالف کار کردنت نمیشم ولی چرا کار میکنی من همه زندگیم مال توا.هر چی دارم بعد من به تو میرسه خونه هام شرکتم هر چی که دارم اصلا همه چی من تویی من برای تو میخوام اینارو(منم توی دلم میگفتم ای پدر کاش جای اینا بهم یه زره محبت میکردی تونوجوونی که اینقدر عقده نداشته باشم واسه یه زره نوازش تو و مادر) تو چرا مثل کولیا شدی چرا مثل این ندارا لباس میپوشی!!!میخوای آبروی خانواده بره؟دیگه داشت حالم بهم می خورد توی دلم به خودم لعنت فرستادم.گفتم لعنت به تو که عرضه نداری حرف پدرت رو قطع کنی و با قاطعیت بگی که من همینم .همینم میمونم می خوام همین باشم  میخوام ساده باشم ولی با محبت با عشق با دوست داشتن مثل دوستام. ضد شما می خوام خودم باشم می خوام شما برام تصمیم نگیرین من کمبود محبت دارم منو هیشکی اینجا درک نمیکنه تور و خدا راحتم بزارین بسه دیگه پول پول پول نمیخوام لعنت به این زندگی.......اون روزا هنوز خواهرام ازدواج نکرده بودن باز یه شوری داشتم با یکی دعوا کنم تو خونه سر به سر یکی بزارم.از شانس گند من اونا هم شوهر کردن به یه سری آدم سرمایه دار پول دوست دیگه مثل بابام!!!اباز توی خونه یه کل کلی با خواهرام داشتم ولی بعد از رفتن اونا دیگه من دیوونه تر شدم آتیش کمبود محبت یا همون (عقده)که هر روز توی دلم بیشتر میشد منو بد جور داشت از پا در میوُرد.هر کی منو می دید بهش میگفتم بچه یه آدم فقیرم که ندارم خودم رو یکی دیگه معرفی میکردم و مثلا میگفتم که من پدر ندارم پدرم حتی باعث شد دروغ بگم نه دروغی که بخواد به کسی آسیب یا صدمه بزنه دروغی که مثلا زندگیم رو جور دیگه ای نشون بدم مثلا یه بچه فقیرم و از این حرفا.یه روز یکی از دوستام منو دعوت کرد خونشون.من زیاد خونه دوستام نمیرفتم.چون وقتی میرفتم داغون میشدم,,, وقتی میدیدم چقدر با هم مهربون و صمیمی هستن و در عین نداری چقدر خوشن.اون دوستم اسمش حسین بود خیلی بچه با معرفت و لوتی بود که هنوزم دوستیم  رو باهاش حفظ کردم.حسین به من گفت امید میخوام یه چیزی بهت بگم؟گفتم بگو.گفت ناراحت نمیشی؟گفتم نه بگو.حسین گفت تو با بچه مایه دارایی دیگه خیلی تفاوت داری!!!گفتم یعنی چی؟ حسابی خندم گرفته بود،البته حالا که فکرشو میکنم میفهمم راست میگه من فرق داشتم با یه سری آدم پول پرستی که من مثل اونا نشده بودم.گفت آخه هر کسی دیگه ای جای تو بود الان همه دوستاش از بچه های بالای شهر بودن و ماها بچه های پایین شهر رو به .........حساب نمیکرد؟از حرفش خوشم اومد چون واقعیت رو میگفت.حسین گفت میتونی برام بگی چرا؟منم گفتم آره همون چیزایی رو که همون اول برات گفتم رو برای حسین تعریف کردم.اونم در جوابم گفت آخی،،، خیلی دلش برام سوخت.بهم گفت امید یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟گفتم دوباره میخوای چی بگی بابا بگو منو کشتی من ناراحت نمیشم به خدا؟حسین گفت امید تو الان 22 سالته داری وارد 23 سالگی میشی.بالاخره بزرگ شدی بیا زن بگیر هم از تنهاییی در میای هم میتونه کمک بزرگی باشه برای خلا هایی که توی زندگیت داشتی.........وای این حرفو که حسین زد اصلا من جا خوردم گفتم خدایای یعنی چی حسین!!!!!!!!!!!گفت همین به همین راحتی ازدواج کن.گفتم آخه من...!؟گفت آخه نداره خیلی راحته برو بشین با پدرت حرف بزن بگو اونم می پذیره.به حسین گفتم آخه مرد مومن اگر پدرم می خواست حرفای من و بشنوه که تا حالا هزار بار بهش گفته بودم اون تا من می خوام بگم( م )میگه برو پول بردار می خوام بگم( ش )میگه ماشین چی میخوای؟؟؟؟اونوقت برم بگم زن میخوام؟اون برام از ازدواج و تاثیراتی که می تونه توی روحیم داشته باشه خیلی حرف زد.منم به حرفاش گوش میکردم خداییش فکر کنم این دوست من یه پا کارشناس بود و خبر نداشتم.آره معرفت همین بی پولا بهتر از دوستای بالا شهریم بود که دوست داشتم یه روز همشونو بگیرم بزنم تا سر حد مرگ!!!از اون روزی که حسین این حرفا رو بهم زد همش توی فکر بودم به این فکر میکردم بالاخره منم یه روزی باید ازدواج کنم.پس چه کسی میتونه من و درک کنه و به نیازای من پاسخ بده؟کی میتونه تنهاییم و هر چی که توی زندگی کم داشتمو برام پر کنه؟من خودمم تشنه محبت بودم و همینجورم بر عکس دوشت داشتم به یکی محبت کنم عاشق این بودم یکی از من کمک بخواد یا یکی مثل خودم پیدا کنم که اونم تشنه محبت باشه و من تمام زیباییهای دنیا رو بهش هدیه کنم.مثل خودم که تشنه زیبایی و دوست داشتن بودم.هی فکر میکردم و فکر میکردم اینور اونور میکردم.تا ............تو رو پیدا کردم و به دیدنت اومدم.کاشکی نمیومدم و کاشکی نمیدیدمت.کاشکی کور میشدم کاشکی ماشین توی راه تصادف میکرد کاشکی میمردم و چشمهای تو رو نمیدیم.کاشکی میمردم و اون نگاه قشنگت رو که الان دارم بهش فکر میکنم و همه وجودم رو آتیش زده رو نمیدیدم کاشکی اون لبهای خوشکلت رو نمیدیدم که چه جور اصوات از توی اون بیرون میاد و بهم میگه امید... کاشکی میمردم وصدای نازت رو نمیشنیدم کاشکی کاشکی میمردم ریحانه کاشکی میمردم الان که بد جور عاشقتم دارم اشک میریزم تمام زندگیم یهویی شدی تو وجودم آتیش گرفت،،، نیمتونی هیچ وقت بفهمی و باور کنی حرفای من و چون هیچ کس نتونست من و درک کنه حتی حسینم که دوست صمیمیه منه نتونست منو اونجوری که می خوام درک کنه....دیگه بعد از دیدن تو نه شب خواب داشتم نه روز فکری به جز تو داشتم.آره اگه کفره بزار بگم تو رو بیشتر از خدا میخواستم.همش کارم گریه و گریه شد چجوری شد که اینجوری شدم نمیدونم.الان بعد از حرفای امروزت باید کارم گریه باشه.من دیگه هیچ امیدی برای زندگی ندارم یه روزنه امید هم که به روم باز شد با وجود تو، اونم بسته شد اونم کور شد اونم رفت واون روزنه قشنگ تو بودی ریحانه چقدر میخواستم با تو باش.چه شبایی خوابت رو میدیم کنارم نشستی و وقتی از خواب بیدار میشدم میدیدم همش خواب بوده حرص میخوردم به زمین و زمان لعنت میفرستادم.مثل یه گلبرگ من و پر پر کردی  با این حرفت.چقدر دوست داشتم همونجوری که من بهت میگم دوستت دارم تو هم لااقل یه بار واسه دلخوشی منم شده میگفتی دوستت دارم.میخواستم زندگی کنم با تو.آب میخوردم میگفتم ریحانه سر کار میرفتم میگفتم ریحانه می خوابیدم ریحانه میخوردم میپوشیدم میرفتم میومدم میگفتم ریحانه شدی تموم وجودم عشقم عمرم.به خودم می گفتم ریحانه منو تنها نمیزاره گفتم ریحانه خوشبختت میکنم میارمت پیش خودم با هم زندگی کنیم.از حرفات اینجوری فهمیدم که تو رو هم مثل من هیشکی درک نمیکنه/از حرفات فهمیدم تو هم مثل من تنهایی توهم آرزوهایی داری.چقدر دوستت داشتم.اصلا نمیتونستم به هیچی به جز تو فکر کنم تمام دعاهام شده بودی تو تمام کارم فکرم.خدا میدونه فقط اینارو خدا میدونه و بس.کاشکی سنگ میشدم و تو رو نمیددیم و توی چشمات نگاه نمیکردم.من دیگه اگر زنده باشم باید همش با عذاب نبودن با تو زندگی کنم و به چشمهات فکر کنم.اگر هم بمیرم توی اون دنیا بازم به یادتم تا بیای پیشم.نمیدونم دیگه از زندگی خسته شدم سیر شدم تو هم که توی زندگی من وارد شدی رفتی و من و با تنهاییام تنهاتر کردی و ..............دیگه دلم و به چی خوش کنم.....می خوام بمیرم دیگه نمیتونم زندگی کنم بدم میاد از این زندگی بدون عشق بدون روح سرد مثل پول پول پول پول این پول چیه خدا..........دیگه از پدرم پول نمیگرفتم حتی منه بچه پولدار با کمک دوستم یه شغل دوم هم پیدا کردم و از عصر تا شب یه جایی دیگه کار میکردم.میخواستم خودم باشم زندگیم رو خودم بسازم .همه این کارا رو میکردم فقط به خاطر تو که خوشبخت شیم با هم با دست خودم زندگی کنم نه مال و منال پدرم.همه این کارار رو به خاطر تو کردم به خاطر همینم بود که چند وقت نتونستم بیام برات بنویسم.هیشکی حتی تو هیچ وقت نمیتونین از دل من خبر دار شین حتی اگر کُل زندگیم رو اینجا بنویسم تک تک لحظاتم رو هم بنویسم هیشکی مثل خدا نمیتونه بفهمه من چی میگم و درکم کنه.آره ریحانه همش به خاطر تو بود فقط به خاطر تو.من به معنای واقعی عاشق شدم به معنای واقعی برات میمردم و هلاکت بودم چقدر بهت گفتم چقدر......بایدم بعد از سلام امروزت یهو بگی میخوام همه چی رو تموم کنم بهت حق میدم بعد از یه سلام بدون اینکه حتی از من بپرسی امید چی میکنی کجا بودی چرا برام مطلب ننوشتی چه خبر؟ یهو بپری سر اصل مطلب و بگی امید هر چی بود تموم شد....بهت حق میدم زود بگی چون نه از من هیچی نمیدونستی نه از  دلم نه از خودم چون هیچ وقت نخواستی بفهمی چون اصلا من و به حساب نیوردی اونوقت به من میگی خود خواه ..... آخه دلت اومد به من بگی خود خواه؟آخه خدایا منی که برات میمردم منی که میخواستم خوشبختت کنم منی که میخواستم بیارمت پیش خودم منی که به عشق تو شب روز  گریه میکردم آخه کدوم مرد و دیدی خودت به چشم اونم توی این زمونه نامرد که برای عشقش گریه کنه که برای عشقش جون بده که برای راحتی عشقش با وجود ثروت پدرش بره دو جا کار کنه؟آره من خود خواهم؟؟؟؟خدایا من خودم رو میخواستم یا خوشبختی کسی واقعا الان به خاطرش میمیرم.نه نمیدونستی تو هیچ وقت هم نمیفهمی یعنی نمتونی بفهمی چون هیچی از من نمیدونی...دیگه بعد از این اُمیدی هم نخواهم داشت که صدام بزنن اُمید.نفسم دیگه در نمیاد.چقدر دوستت داشتم.حیف شوقی که از تو  میگرفتم،حیف شبای قشنگی که برای خودم با وجود تو ساخته بودم /ازت متشکرم فقط به خاطر  اینکه نشونم دادی دنیا هیچ ارزشی برای عشق قائل نیست تا باشه درس عبرتی برای بقیه. یه وصیت از من بشنو:ازت میخوام با هر کسی که آشنا شدی اگه واقعا عاشقت بود اگر دوستت داشتباهاش مهربون باشی باهاش بگی بخندی همیشه باهاش صادق باشی ما که رفتیم ولی با اون کسی که عاشقش میشی خوب تا کن به فکر مال دنیا هم نباش ریحانه ما که رفتیم ولی بدون نیاز آدما محبته(مخصوصا یه مرد عاشق) که داره رو به سردی میره اونم مایی که همش دم از فرهنگ غنی میزنیم که توش مهربونی و محبت حرف اول رو میزنه.ولی میبینی که همش پوله که جار میزنه و حرف اول رو میزنه.اون روزی که دیگه آدم رو هیشکی دوست نداشت و درک نکرد اون روزی که هیشکی تو رو حساب نکرد و به حرفت گوش نکرد اون روز آدم بمیره بهتره تا زندگی کنه.من میتونم عشقبا پول بخرم پول بدم به کسایی که منو دوست داشته باشن تا عقده هام رو خالی کنم ولی خودم رو گول زدم اگر این کارو بکنم.خودم رو خر میکنم با این کار نه /من عشق می خواستم محبت واقعی از ته دل نه فقط به خاطر پول بلکه به خاطر خودم ریحانه نمیدونی گفتن این حرفا چقدر من و عذاب میده.میخوام بمیرم راحت شم از دست هر چی زندگیه.چقدر عاشق بودم و دوستت داشتم.اگه یه وقت یاد من افتادی برام فاتحه بخون چون دیگه من مُردم اُمیدی به زندگی ندارم/ می خوام اینجا از همه دوستام که منو مثل برادرشون میدونستن تشکر کنم از همه اونایی که من و خوشحال کردن یا ناراحت کردن دیگه از هیشکی کینه ای به دل ندارم از هیشکی دیگه بدم نمیاد/ میخوام  همتونو ببینم ولی نه نبینم بهتره/ خدا حافظ مادر پدر خواهرام همگی خداحافظ.نیکان خواهر زاده عزیزم اگه یه روز بزرگ شدی تو دیگه مثل پدر مادرت نباش.تو مثل من باش عاشق باش.همه چیزایی رو که باید برای همه دوستام و خانوادم بگم توی کامپیوترم توی یه تکست نوشتم میتونن بخونن.خداحافظ لحظه های قیمیتی لحظه هایی که آدما  شمارو با پول میخرن و حساب میکنن.خدا حافظ ریحانه من.هر وقت به  یاد من افتادی یه زره واسم دعا کن تا خدا من و ببخشه.دوست خوبم حسین تو که همه زندگی من و میدونی بعد من میتونی بیای تو این وبلاگ از من بنویسی اگه دوست داشتی بنویس از دلتنگیام از همه چیزایی که داشتم و نداشتم از همه چیزایی که می خواستم و نمی خواستم.تو هم نمیدونی که من دارم میرم والا میدونستم غیرتی که تو توی هست باعث میشه بیای پیشم و نذاری کاری رو که مدتهاست می خوام انجامش بدم و به تاخیر افتاده رو جلوشو بگیری.نه دیگه این دفه هیشکی خبر نداره.من مُردم یعنی قبل از اینکه از این دنیا برم مُردم.هیشکی نمیدونست.حسین/علی/نیما/نوید/محمد.دوستای خوبم هر چی دارم مال شما.یادگاراتون همیشه توی اتاقم بوده و هست .اونا رو به یادگار از من دوباره به خودتون پس میدم. نیما یادته شب جمعه بود توی مشهد گفتی بهم می خوای ازدواج کنی با اون که دوستش داری بعد همه ریخیتم سرت کتکت زدیم و کلی بهت تبریک گفتیم با کتک!!! یادته میگفتی  باید توی عروسیت برقصم ولی من گفتم  بلد نیستم گفتی به زرو میرقصونتمت؟اون روزا از دل من خبر نداشتین.حسین جان یادته توی اصفهان من و انداختی توی استخر سرم خورد به ته استخر چون آب کم بود توش؟من هیچ وقت یادم نمیره خاطرات با شما بودن رو.نوید کُپُل که هر چی باهات مبارزه میکردم لاغر نمیشدی تو چی هنوزم بعد از رفتن من نمی خوای لاغر شی؟محمد یادته همیشه سر کلاس از روی دست من نقشه و پلان کپی میکردی و تقلب می کردی از روی من؟یادته یه بار استاد گرفت جُفتمونو بعد من گفتم تو بودی از روی من تقلب می کردی و ناراحت شدی؟میدونم از من ناراحت نیستی چون اون موقع بچه بودیم و دبیرستانی و اصلا الان میدونم ناراحتیت فقط مال اون موقع بود.علی جان از اینکه توی مبارزه زدم دماغت رو میثل دماغ خودم شکوندم من و ببخش.خوب فینال بود و حساس منم نمیخواستم ببازم ولی تقصیر خودت بود همونجوری که استاد گفت خودت میخواستی ضد فن بزنی که ضربه شیش امتیازی من خورد به بینیت و بعدش....من و ببخش علی همتون من و حلال کنین.از این خاطره های زیاد دارم با شماها.قرار بود امسال توی زمستون با همدیگه شیش نفری بریم پا بوس امام رضا بریم برف بازی توی تهران من رفتم ولی روح من همه جا با شماست.برادرای من دوستتون دارم خدا میدونه چقدر دوستتون دارم.نیما جان از اینکه توی عروسیت نیستم من و ببخش.دوستان من از اینکه یهویی رفتم و ترکتون کردم من و ببخشین حلالم کنین نیما جان از قول من به آذر خانم تبریک بگو.یه کادو برای روز عروسیتون خریده بودم که توی اتاقمه اونو میزارم روی دست و روش مینویسم کادوی نیما جان دوست عزیزم .تا توی عروسیتون بدن بهتون.یه کادوی دیگه هم دارم که حالا رو نیمکنم بعدا میفهمین روی اون هم نوشتم مال نیما جان و آذر خانمه..نوید جان یه کادوی خوبم قبل از رفتن واسه تو دارم .همون کمربند چرمی که از تهران خریدم و چشمت همیشه دنبالش بود!!!!حسین تمام عکسها و دفتر خاطراتم رو میدم به تو.علی تمام فیلمهایی رو که گرفتیم و همیشه میخواستی اونا رو بزنم روی سی و بهت بدم همشون مال تو.و در آخر تو محمد واسه تو هم همون انگشتری رو میزارم که از مشهد با هم خریدیم .من میدونم معرفت شما اونقدر زیاد هست که یه شب جمعه هم به فکر من باشین.حتما پیشم بیاین. مبادا برای من گریه کنین؟ چون من دارم میرم جایی که همیشه آرزوم بود اونجا باشم.همیشه دوست داشتم این زمین لعنتی رو ترک کنم.اینشالا که همتون یه دنیا عمر کنین؛ولی وقتی یه روزی خدایی ناکرده مُردین من توی اون دنیا همیشه منتظرتونم.که دوباره بیایم پیش هم و ............. از شهرم بگم که خیلی دوسش دارم از اهواز از جایی که توش هزار تا خاطره دارم شهر من من هر جا باشم به تو می اندیشم نه به تنهایی خودم از پس اون دنیا هم تور و میبینم که من و گرفتی توی بغل خودت و داری نوازش میکنی.من با نفس خیالت زندگی میکردم.و هیچ شوقی ندارم چون میدونم دیگه هیچ وقت تو رو نمیبینم.می خوام توی دل تو دفن بشم توی قلب تو شهر خوبم اهواز/ میخوام منو توی خودت جا بدی تا به آرامش برسم.شهر من اهواززززز.روزگاران بر تو خوش بادا.مادرم میدونم دوستم داری و دوستت دارم ولی واسه من گریه نکن از هر چی هم که توی وصیتم نوشتم دلخور نشین.اصلا فکر کنین من نبودم و نیستم.فکر کنین از پیشتون رفتم یه جایی که دیگه نمیتونم بیام.پدر با شمام تو برو هر چی ثروت داری بده به اون کسی که لایقش باشه.من لایق ثروت تو نیستم من عاشق عشقم میخوام برم دوستت دارم بابا با هر چی که بودیو نبودی چون هر چی باشه وجود من از وجود تو بوده.خواهرای عزیزم براتون آرزوی سلامتی دارم فقط همینا رو میتونم بگم اگه اشکام بمونن نریزن.......ریحانه یه وقت با خودت فکر نکنی و ناراحت نباشی از اینکه میخوام برمو و تمام حرفام رو یهوی گفتم؟ نه من از اولش میخواستم برم فقط به خاطر حرفای تو نبود. تو فقط یه عشقی بودی که رفتن من رو به تاخیر انداخته بود.تو هم که رفتی دیگه راهی به جز این ندارم.من افسرده شدم من دیگه وجود ندارم من خوشیهای آنی دنیا رو نیمخواستم من عشق میخواستم من محبت میخواستم دیگه هیشکی اینارو برام هدیه نمیاره پس رفتم .ریحانه هنوزم دعا میکنم دانشگاه قبول شی/بری سوی زندگی که آرزوشو داشتی/رفتم و بال سفر بستم.با تو هستم هر کجا هستم.ریحانه برای تو هیچی ندارم چون ازت دورم ولی میسپرم به یکی از همون دوستام که بهت زنگ بزنه از طرف من و واسه یه چیزی که خریده بودم رو پست کنه.فراموشم نکن به یادم باش حلالم کن /ریحانه اگر حرفی بهت زدم که تو رو آزرده کردممنو ببخش اگه توی این مدت از آشناییمون دلت رو رنجوندم ببخش منو/اگه زیادی بهت گفتم دوستت دارم نه به خاطر اینکه تو رو برای مدتی میخواستم نه بلکه تو رو برای خودم برای تمام زندگیم میخواستم پس اگه با دوستت دارمهام رنجوندمت بازم منو ببخش/ اگه آدم خود خواهی بودم منو ببخش.تنها خود خواهی من خوشبختی ما با هم بود زیر یک سقف که با دستای خودم ساخته بودمش و همشون به یه خواب ابدی تعبیر شد تنها اومدم و تنها رفتم خدایا من و ببخش...........................خدانگهدار.

 

امید 30/7/1385 خورشیدی

 

هيچ کس لياقت اشکهاي تو را ندارد

و کسي که چنين ارزشي دارد

باعث اشک ريختن تو نميشود

(گابريل گارسيا مارکز)

 

 

چه اشتباهي کردم که اِسمتو آوردم

خوبيش اينه لااقل واست قسم نخوردم

راستي چه عالمي بود اگه بدا نبودن جدا ميشيم ما ازهم چون خيليها حسودن

ديشب تا صبح نشستم زير نگاه مهتاب

تو خيلي خوبي  امافقط تو عالم خواب

هر وعده اي که دادي به هر کسي عمل کن غصه هاشو يه جوري با مهربوني  حل کن

نزار که عشقت واسش مشکل و دردسر شه نزار که از دست تو راهي يک  سفر شه

چه وقتايي تلف شد با تو سر قرارا

تکليفا روشن ميشه هميشه تو بهارا

ديگه خدا نگهدار لحظه هاي قيمتي

من و ببخش عزيزم هر کي داره قسمتي

دنيا رَم هم اگه بدي دلم اَزت صاف نميشه

دلي که بشکنه و کدر شه شفاف نميشه

حيف اون بُتي که از تو براي خودم ساخته بودم

من مقصر نبودم چون تورو نشناخته بودم

اصل مطلب اينه که برو پي کار خودت ديگه نميخوامت لعنت به تو روز  تولدت

حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم

حيف غُصه اي که خوردم چون اَزت خبر نداشتم

حيف اُون روزاکه کلي  ناز چشمات و کشيدم

حيف شوقي که تو گفتي داري اما من نديدم

حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم

حيف رويام که واسه تو از قشنگياش گذشتم

حيف شبها که نشستم با خيالت زير مهتاب

حيف وقتي که تلف شد واسه ديدن تو توي خواب

حيف باوَفاي من حيف عشق و اعتمادم

حيف فرصتاي نقرم

حيف عُمرمُ و دقيقم

حيف هر چي  به تو گفتم

راست راسي حيف سليقم

حيف اشکايي که ريختم واسه تو دمه سپيده

حيف احساس طلايم

حيف اين عشق و عقيده

حيف شاديم توي روزي که ميگن تولدت بود

حيف عاشقيم که گفتي اولش کار خودت بود

حيف اُون همه قسمها که به اسم تو نخوردم

حيف نازي که کشيدم چون که طاقت نيوردم

حيف اُون کمسي که دائم عاشقم بود توي رويا

حيف که تو از راه رسيدي اُونو دادمش به دريا

حيف چيزي که ندارم

حيف ذوقي که نکردي

حيف گرماي دستم که سپردمش به سردي

حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت

حيف اعتماد اُون روز حيف بُرجه خيانت

حيف اُون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره

حيف اُون حرفا که گفتي گفتم اشکالي نداره

حيف چَشمايي که گفتم به تو با لباي خندون

حيف آرزوي ديدار با تو بودن زير بارون

حيف هر چي که سپردم

حيف هر چي که نبودي

 حيف تکليفم بيا روشنش کن تو به زودي

ما که رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم

واسه تو يه عمر اَسيرتو کنج اين خونه بوديم

ما که رفتيم تو بمون با هر کي که دوسش داري

با اوني که پنهوني سر روي شونش ميزاري

ما که رفتيم ولي اين  رسم وفاداري نبود

قصه چشمهاي تو واسه ما تکراري نبود

ما که رفتيم حالا تو ميموني و عشق جديد

ميدونم چند روز ديگه ميشنوم جدا شديد

ما که رفتيم ولي مُزد دستاي ما اين نبود

دل ما لايق اين که بندازيش زمين نبود

ما که رفتيم وليکن قدرتو دونسته بوديم

بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم

ما که رفتيم تو برو دل بده دست ديگري

به قول حافظ ما هم داري يه يار سفري

ما که رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش

آرزوم اينه فقط  تلف نشه دقايقش

ما  که رفتيم تو برو دنبال طالع خودت

ببينم که سال ديگه کي مياد تولدت

ما که رفتيم تو بمون با اُون که از راه اومده

اُون که با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما که رفتيم  دل نديم ديگه به عشق کاغذي

لااَقل ميومدي پيشم واسه خدافظي

 

 

 

 


2نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت17:29 توسط زنده یاد امید |
تو به شفافی شبنم روی برگا من مثل یه برگ زردی که میفته از درختا

تو مثل طراوت گلای نرگس                           روی قلبم من نوشتم

بی تو هرگز

دلم خیلی برات تنگ شده نمیدونی ریحانه.همیشه از شب تا صبح به یادتم و دارم به تو فکر میکنم

روز و شبم همش تویی.بعضی وقتا انقدر دوست دارم باهات حرف بزنم ولی نیستی.


2نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت18:30 توسط زنده یاد امید |
ریحانم دلم برات تنگ میشه من و منتظر نذار عزیزم


2نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت17:57 توسط زنده یاد امید |
عشق همیشگیه من
امروز خیلی دلم هواتو کرده بود.خیلی دوست داشتم امروز باهات حرف بزنم

اومدم برات بگم که چقدر دلتنگت میشم بعضی وقتا

عزیزم دیگه گریه نکن من دوست ندارم اون چشمها یه زره اشک بریزن

من اون چشمها رو از تموم چشمای دنیا بیشتر دوست دارم حتی از چشمهای خودم

دوستت دارم ریحانه با تمام وجودم اینو میگم.میدونم که میدونی که

میمیرم برات


2نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت17:56 توسط زنده یاد امید |
عشق همیشگیه من
امروز خیلی دلم هواتو کرده بود.خیلی دوست داشتم امروز باهات حرف بزنم

اومدم برات بگم که چقدر دلتنگت میشم بعضی وقتا

عزیزم دیگه گریه نکن من دوست ندارم اون چشمها یه زره اشک بریزن

من اون چشمها رو از تموم چشمای دنیا بیشتر دوست دارم حتی از چشمهای خودم

دوستت دارم ریحانه با تمام وجودم اینو میگم.میدونم که میدونی که

میمیرم برات


2نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت17:55 توسط زنده یاد امید |
reyhane ghasamet midam be in roza ke dige gerye nakoni chon cheshmato dost daram nemikham ye zare aziat beshan bashe


2نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر1385ساعت10:40 توسط زنده یاد امید |
ریحانم کجایی دلم برات تنگه

دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو

                    پشت کدوم ترانه باز پنهون کنم هق هقمو


2نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت18:19 توسط زنده یاد امید |
چی بگم

ريحانه منه ديوونه دارم توي ذهن خستم با تو زندگي ميكنم؛هر لحظه دارم
با تو در مورد اون چيزي كه دوست دارم  بگم حرف ميزنم و جواب ميگيرم
ديگه بعضي وقتا مثل خود ديوونه ها با خودم حرف ميزنم
انگار كه روبروم نشستي،هيچ كسي از دل من خبر نداره
تمام اين حرفا توي دلم مونده تلمبار شده نميدونم با كي حرف بزنم
نميدونم عقده هاي دلم رو پيش كي خالي كنم
پيش كي بشينم گريه كنم خودمو خالي كنم
هر چي تو دلم دارم بريزم بيرون بگم بابا منم هستم
آخ اگه اون كس تو بودي  آخ اگه تو بودي چي مي شد
من ميخوام پيشم بموني؛


سكوت من فريادمه،نگام برات در ماتمه
محكوم به جرم عاشقي اين آخرين گناهمه
فرياد من چه بي صداست تو قلب من چه قصه هاست
اگه صداشو گوش كني اسمي به گوشت آشناست
گناه من عاشقيه خيال من جز تو كيه
اينو نمي خوام بدونم دل تو دنبال كيه
جز تو گناهي ندارم چاره به راهي ندارم
واسه رهايي از دلم جز تو كه راهي ندارم
تو جاده خيال  مسير دل بي انتهاست
اما نگاهت ميدونم به اين خيال بي اعتناست
فرياد من چه بي صداست تو قلبم من چه قصه هاست
اگه صداشو گوش كني اسمي به گوشت آشناست
گناه من عاشقيقه خيال من جز تو كيه
جز تو گناهي ندارم چاره به راهي ندارم
واسه رهايي از دلم جز تو كه راهي ندارم


2نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت19:8 توسط زنده یاد امید |
ریحانم کجایی..............

عشق عاشق با نديدن كم نميشه

دوباره اومدي توي خوابم با همون صداي زيبا بهم گفتي سلام؛

هميشه تو خواب باهام مهربوني.صداي گرمت هر لحظه توي

گوشم ميپيچه.من هيچ وقت ماه رمضون روزه نگرفتم؛آره هيچ وقت!

ولي امسال ميخوام تمام ماه رمضون رو روزه بگيرم.ميدوني چرا؟

آخه نذر دارم،نذر كردم اگر تو سال ديگه توي دانشگاه قبول شي تمام

سالهاي بعد رو هم روزه بگيرم،ولي امسال يه چيز ديگست،امسال با

تمام وجودم روزه ميگيرم تا تو حتما توي كنكور سال ديگه موفق بشي،

اگه سال ديگه توي دانشگاه قبول شدي ديگه هيچ وقت نميزارم يه روز

روزم قضا بشه.جز اين كار و دعا كردن واست هيچ كار ديگه اي از

من بر نمياد،

يه شعر برات دارم:

مي خوام خراب تو بشم خُرد و خراب نكني

قصه خواب تو بشم با غُصه خوابم نكني

مي خوام كه مال من بشي منو جوابم نكني

شهر خيال من بشي قصد عذابم نكني ميخوام

مي خوام  كه مال من بشي


2نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت19:10 توسط زنده یاد امید |

ميتوني مشت منو وا بكني

      منو پيش همه رسوا بكني

        ميتوني همره اين قطره اشك

                   دامنم رو مثل دريا بكني

اما مشكل بتوني عشقمو حاشا بكني

ديگه مشكل مثل من ياري تو پيدا بكني                                                                                                                                              ميتوني قهر بكني ناز بكني

   از نو اون حرفا رو آغاز بكني

              ميتوني قلبمو آتيش بزني

                با دلم غمها رو دمساز بكني

اما مشكل بتوني عشقمو حاشا بكني

ديگه مشكل مثل من ياري تو پيدا بكني

ميتوني رو دل من پا بزاري

   من و با اين همه غم جا بزاري

          ميتوني عشقتو از من بگيري

               دلم و بي كس و تنها بزاري

اما مشكل بتوني عشقمو حاشا بكني

ديگه مشكل مثل من ياري تو پيدا بكني


2نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت20:8 توسط زنده یاد امید |

توي روزگاري كه دل واسه شكستنه

قيمت طلاي دل قد سنگ و آهنه

بين اين همه غريبه يه نفر مثل تو ميشه

آشنايي كه تو قلبم ميمونه واسه هميشه

تو نباشي چه كسي من و نوازش ميكنه

با صبوري با منه دل خسته سازش ميكنه

تو نباشي نمي خوام لحظه اي رو سر بكنم

نميدونم بعد تو من چي رو باور بكنم

نميتونم نميتونم كه تو رو رها كنم

بعد تو من چه كسي رو عشق من صدا كنم

تو نباشي چه كسي من و نوازش ميكنه

با صبوري با منه دل خسته سازش ميكنه

توي روزگاري كه عشق ديگه رسم زندگي نيست

وقتي تو دلهاي سنگي هيچ كسي هميشگي نيست

بين اين همه غريبه يه نفر مثل تو ميشه

آشنايي كه تو قلبم ميمونه

واسه هميشه

 


2نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت20:13 توسط زنده یاد امید |


This Template Designed By somayeh-naz.
All Rights Reserved